گفتگو

 

+ گفت :

من از لب تو منتظر یه حرف تازم    

تا قشنگترین قصه عالم رو بسازم

 

- گفت :

ز شور عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه    

تو مجنونم بکن از عشق خود افسانه اش با من

 

اراتمند - وحید

دل تنگی

 

این بالونی که به رگ های قلب می زنند دوای دل تنگی هم هست؟

 

ارادتمند - وحید

آدرس

 

 

یکی از دوستان اومدن اینجا کامنت گذاشتن که اسم وبلاگ جدید من این است. من رفتم اسم وبلاگ رو زدم دیدم هزارتا ادرس اومد. آخه شما که استادید دیگه چرا؟ این وضع آدرس دادنه؟ :))

 

ارادتمند - وحید

اعتبار

 

 

لااقل در زمینه تخصص ام یکی از مشکلات من این است که حتی حرف هایی که مطمئن هستم درست هستند را طوری میزنم که بگویم مشکلی ندارم کسی به من بگوید  که به فلان دلیل حرفت اشتباه است و البته حتماً در مورد دلایلش اگر مساله ای باشد بحث خواهم کرد.

اما نمی دانم چطور در همین زمینه کاری و تخصصی بعضی ها با اطمینان به نفس فوق العاده چشم خود را می بندند و هرچه می خواهند می گویند. حتی فکر اعتبار خودشان هم نیستند و عجب تر اینکه اعتبارشان از سر این حرفای بی سر و ته هیچگاه خدشه دار هم نمی شود چه برسد به اینکه بی اعتبار شوند.

 

ارادتمند - وحید

مردم

 

 

یک درد مشترکی که دیده ام تقریباً عمده ما داریم " خود همه پنداری" است. یعنی فکر می کنیم همه مردم مثل ما هستند . ما و دوستان و دوستدارانمون همه مردم هستیم . اصلاً وقتی می گوییم مردم یعنی ما. قصه غم انگیزی است.

تبلیغی دیدم در مورد کمک به هنرمندان مستقل، که به واسطه هنرمندانی که وجهه و اعتباری در بین مردم دارند سایتی زده اند و با معرفی پروژه های مد نظر خودشون از مردم میخوان در صورت تمایل هرچقدر که دوست دارند از سرمایه لازم برای پروژه رو برعهده بگیرن و به واسطه اعتماد به اون هنرمندان موجه به شماره حسابی که اعلام شده واریز کنن.

به نظرم کار بسیار جالبی بود ، تصمیم گرفتم برم پروژه ها رو ببینم در سایت و اگر کاری بود که به نظرم ارزششو داشت مبلغی بهش کمک کنم. در نتیجه شروع کردم به دیدن کلیپ های معرفی پروژه ها . 

کلیپ اولی که باز کردم در مورد یک فیلم مستند بود. خانمی که کارگردان پروژه بود با این جمله شروع کرد : " شاید هیچ کس نباشه در ایران که  فروغ فرخ زاد و پرویز شاپور رو نشناسه ... "

واقعاً مونده بودم چی بگم؟ داشت اغراق می کرد؟ فکر کنم از حد اغراق هم گذشته بود. واقعاً تصورش این بود؟ مگه میشه یک نفر انقدر از محیط جامعه دور باشه؟ من مطمئنم درصد بالایی از جامعه دانشگاهی ما نام پرویز شاپور رو نشنیدن و درصد بالایی از جامعه شهری ما نام فروغ فرخزاد رو حالا چه برسه به شناختن این دو نفر. تازه خیلی ها که اسم این دو نفر رو شنیدن تا حالا حتی یک کلمه از این دو نخوندن.

سوال بعدی این بود که چطور این خانم  کل جامعه روستایی ما رو کنار میزاره؟ چطور یک روشن فکر جمعیت حاشیه ای شهر ها رو نمی بینه؟ آیا روشنفکر ما میدونه که کف حقوق در این کشور هفتصد هزار تومنه؟ آیا دغدغه های روشنفکری به روشنفکران ما اجازه میده دورتر از خودشون و دوستانشون و دوستدارانشون رو ببینن؟ 

البته سر دیگر طیف هم همین درد رو داره . اون کسی که فروغ رو اصلاً نمیبینه و دوستدارانش رو مردم محسوب نمیکنه.

 

ارادتمند - وحید

 

یادش بخیر

 

امروز داشتم نوشته های قدیمی مو می خوندم. یکیش خیلی عالی بود . احساس کردم قدیم ها چقدر خوب می نوشتم. انگار قلم خودش میرفت روی کاغذ دنبال چیزی که باید بره و رد پای این جستجو می شد آنچه از درون من منعکس می شد روی کاغذ.

یادش بخیر روزهایی که قلمی جستجوگر داشتیم.

 

ارادتمند - وحید

اراده و امید

 

خانم نعمتی ورزشکار معلول ایرانی علاوه بر کسب سهمیه پارالمپیک تونست در یک کار بزرگ سهمیه المپیک رو هم در تیر اتدازی به دست بیاره. شاید فکر کنیم تا اینجای قضیه فقط یک کار بزرگ اتفاق افتاده باشه کاری که البته اینهمه ورزشگار سالم ما نمی تونن انجام بدن.
اما به نظر کار کم نظیر خانم نعمتی در تمام ده دوازده سال قبل بوده. ایشون در سال 82 عضو تیم ملی تکنوادوی ایران بودن و احتمالاً در اون سالها زیر بیست سال سن داشتن ولی تو یه حادثه اتومبیل آسیب میبینن و ولیلچر نشین می شن.
اراده و ذهنیت تسلیم ناپذیری که که یک دختر هجده نوزده ساله تیم ملی تکواندو رو بعد از معلولیت تبدیل به سهمیه ما در المپیک می کنه حتماً شایسته ستایش و الگوگیری است. حتی تصورش هم ادم رو به فروتنی می کشونه.
چه خوب میشه اگر ایشون پرچمدار کاروان ورزشی ایران تو المپیک ریو باشن.

 

ارادتمند - وحید