عصبانیت

 

 

تو شرکت مخصوصاً هرچی به آخر وقت نزدیک تر و در نتیجه خسته تر میشم تحت فشارهای کاری زمینه عصبانی شدنم بالاتر می ره البته عصبانیت یعنی جواب نامه یکی رو با یک نامه تند دادن. چند بار پیش اومد که عصبانی شدم اما بعداً دیدم که در قضاوتم اشتباه کرده بودم. تصمیم گرفتم من بعد وقتی عصبانی شدم تا نیم ساعت بعدش مکالمه یا مکاتبه ای با طرف مقابل نداشته باشم.

در این چند وقته میزان این اتفاقات به شدت کاهش پیدا کرده و مثلاً همین امروز یک مورد پیش اومد و در این زمان نیم ساعته وقتی پرس و جو کردم دیدم من دچار سو تفاهم شده بودم و زمینه ای برای عصبانیت نبود.

 

ارادتمند - وحید

محافظه کاری

 

من معنای کلاسیک و تخصصی محافظه کاری را در ادبیات سیاسی نمی دانم اما به نظرم محافظه کار کسی است فارغ از اینکه فکر می کند چه کاری حق و به جاست نگاه می کند ببیند چه کاری امروز مد است و هزینه کمتری دارد؟ چه کاری مورد حمایت بخشی از جامعه قرار می گیرد و آن کار را انجام می دهد. 
مثلاً اگر کسی بنا به سلیقه خود کلاسیک لباس می پوشد محافظه کار نیست بلکه کسی که وقتی فلان لباس آوانگارد مد شد برای هم رنگ جماعت شدن و ندادن هزینه مقاومت در مقابل فشارهای هنجاری محیط اطراف ، عجیب ترین و ساختار شکن ترین لباس ها را می پوشند علیرغم ظاهر عملش دارد محافظه کارانه ترین اکت ممکن را انجام می دهد.
در فضای اظهار نظرهای سیاسی و فرهنگی و ... هم قصه همین است.

 

ارادتمند - وحید

سوگواری برای خود

 

1. می دانم نوشتن در موضوع عباس کیارستمی احتمالاً معنای جو زدگی می دهد. چیزی شبیه شمع روشن کردن های ییهویی. مثل عکس انداختن با درخت کریسمسس و ... . هرچند مطمین نیستم همه آن ها هم اسمش جو گیری باشد به هر حال خدا از دل ادم ها آگاه است.
2. وقتی شنیدم بازی پزشکی عجیب شروع شده به پایان رسید با خودم گفتم که به مراسم کیارستمی خواهم رفت و وقتی فهمیدم تنها پانزده دقیقه تا محل مراسم یعنی کانون پرورش فکری فاصله دارم دیگر دلیلی برای شرکت نکردن نداشتم. حالا اسمش جو گیری بود یا هر چیزی. اما واقعیت این است که به مراسم های زیاد دیگری نزدیک تر بوده ام اما هیچوقت وسوسه هم نشده یودم در انها شرکت کنم و سالها هم از ان وقتی که برای تشییع قیصر امین پور رفته بودیم خانه شعرا در خیابان دولت و کلی ادم معروف دیده بودم گذشته بود. در تمام این سالها فقط دوست داشتم مراسم محمدرضا لطفی را بروم که نشد.
3. من فقط فیلم های خانه دوست کجاست و کلوزآپ را دیده ام از او . تعدادی عکس و بعضی گزیده های شعر. حالا هم نمی توانم در مورد سینمایش اظهار نظر کنم یا سبک عکاسی اش یا سلیقه اش در مواجهه با شعر کلاسیک. اما حس میکردم باید به این مراسم بروم.
4. برای من کیارستمی بیشتر خبر بود و یک حس. از همان زمان که در جشواره کن با خانمی دست داده بود گویا و اینجا چقدر سر و صدا شد. ما دبیرستانی بودیم و یادم نیست قبل انتخابات سال 76 بود یا بعدش اما ماجرا شده بود تابلوی انحطاط فرهنگی و بهانه هیاهوهای همیشگی و گفتند فرهنگ فرهنگ که این جماعت می گوینده می گویند یعنی این دست دادن با زن خارجی. بعد ابراهیم حاتمی کیا آژانس شیشه ای را ساخت. خوب! آن آقای فرهنگی مزین به عینک دودی که قرار بود برود خارج و دست از عینک دودی اش هم بر نمی داشت حتماً کنایه به اکبر عبدی بود دیگر ! و باز گذشت تا همکاری با ژولیت بینوش و ... تا اظهار نظر در مورد سینمای جنگ در همین دو سه سال پیش که باز هم به بحث با حاتمی کیا تبدیل شد و چه حرف هایی که زده نشد تا حدی که احساس کردم حتی شاید دستگیر شود. اما جالب اینکه در همان زمان خبری خواندم که در اوج مجادلات کلامی و اعتراضات رفته است اهواز یا آبادان برای آموزش جوانان.
5. بند 3 و 4 شناخت من از کیارستمی بود، اعتقاداتش را نمی دانستم و نمی دانم و در نتیجه طرفدار یا ضدش نبودم و نیستم اما گفتم که برای من یک حس هم بود. همیشه حس می کردم ادم محجوبی است و مظلوم. در حیطه رسانه ها هیچوقت ندیدم در مقابل نادیده گرفته شدن تندی کند. در مقابل به رسمیت شناخته نشدن بی قرار شود. اما باز هم به رسمیت شناخته نمی شد، دیده نمی شد و به او به قدر حقوق برابرش با دیگران احترام گذاشته نمی شد. همه اینها یک حس نزدیکی برایم ایجاد می کرد و هرچه این سالها می گذرد این حس تشدید می شود. در نتیجه باید به مراسم میرفتم تا دیده شوم، تا چیزی شبیه حس به رسمیت شناخته شدن در من ایجاد شود تا به خودم احترام بگذارم. حالا اسمش جوگیری است جو گیری . اسمش درد مشترک است درد مشترک. بله ما شاید هیچ اشتراک نظری نداشتیم اما در گذر ایام حس می کردم درد مشترکی داریم. احترام به دردهای او و تکریم او احترام به من بود در زمانه ای که هر روز از احترام حداقلی بی بهره تر می شوم. حس می کردم دیگر اگر خود ما به هم احترام نگذاریم که همه کلاه ها پس معرکه است.
6. چند وقت پیش داشتم به سمت میدان ونک پیاده می رفتم و تقریباً در آستانه میدان بودم که حسین علیزاده را دیدم ، داشت خیابان ولیعصر را به سمت پایین می آمد و عجب اینکه در این همه جمعیت هیچ کس او را نمی شناخت یعنی به راحتی عبور می کرد مثل همه. جلو رفتم دو جمله ای تشکر کردم و گذشتم در تعجب اینکه در این میدان که سه راه علی آباد ما جنوب شهری ها نیست و احتمالاً ادعای فرهنگ عابرینش فلک را سقف بگشاید چطور کسی این مرد را نمی شناسد؟ اینها همان ها نیستند که اگر تقی به توقی بخورد اصطلاحاً ، بالاتر در میدان محسنی شمع روشن خواهند کرد؟
7. می گویند پزشک معالج عباس کیارستمی ایشان را نشناخته است البته من نمی دانم حقیقت دارد یا نه اما گویا عمل را به پزشک کم تجربه ای سپرده که باز هم نمیدانم حقیت دارد یا نه. اما آنچه می گویند این است که آقایان اطبا و احتمالاً کادر بیمارستان ایشان را نشناخته اند. داریوش مهرجویی واکنش تندی به احتمال بروز اشتباه پزشکی در فوت مرحوم کیارستمی داشته اما به نظرم ای کاش ما در وهله اول واکنشی به اندازه واکنشی که به خانم سحر قریشی داشتیم که فرانسیس فورد کاپولا را نمی شناخت به این اطبا داشتیم. سحر قریشی که ادعایی ندارد بنده خدا و البته انتظاری هم ندارم که مجموعه اطبا و کادر بیمارستان نه فورد کاپولا را بشناسد نه کیارستمی را. فقط یک انتظار دارم که کمتر ادعا کنند. که کمتر ادعا کنیم. بپذیرم که پزشک و مهندس و خلاصه تحصیل کرده همه مان کاسبیم و فرقی با کسبه محترم دانشگاه نرفته نداریم. آنها حرفه شان را طور دیگری آموخته اند و ما طور دیگری. همین. به نظرم همانطور که در قضیه خانم قریشی بین بازیگر و هنرمند فرهیخته تفاوت قایل شدیم باید بین تحصیل کرده و کاسب فرهیخته هم تفاوت قایل شویم. البته نه چون قشر تحصیل کرده ما کیارستمی و علیزاده را نمی شناسد بلکه به این خاطر که در مقابل اینهمه ادعایش هیچ از فرهنگ در چنته ندارد. فقط ادعا و خودنمایی مهوع. همین.
8. فارغ از ابهامات فوت کیارستمی دوباره برگردم به صحبت های داریوش مهرجویی و لزوم حساسیت جامعه به اشتباهات احتمالی پزشکی، اشتباهاتی که میتوان جلوی ان ها را گرفت و اگر نگیریم می شود بخشی از آن عدم احترامی که گفتم هر روز بیشتر می شود. 
9. بعد از مراسم آقای کیارستمی در شرکت، صحبت همین ادعای زیاد و بهره کم بود و نشناختن ادم ها که یکی از دوستان فرمودند نویسنده کتاب پله پله تا ملاقات خدا کیست؟ گفتم زرین کوب فرمودند بله اقا وضع اینطور و آنطور است مثلاً من خودم هفته پیش این آقای زرین کوب رو تو مطب دکتر دیدم. ... 
10. هر چند این شناخته نشدن پایان تلخی برای کیارستمی داشت در انتها می خواهم خاطره ای بامزه از کیارستمی تعریف کنم که خودش در کتاب باغ بی برگی در مورد شناخته نشدنش تعریف کرده است. کیارستمی نوشته یکی از مزایای مهدی اخوان ثالث ظاهرش بود که متفاوت بود و شناخته شدنی و اینکه این ظاهر در چشم گاهی چقدر به کار می آید. بعد تعریف می کند که : برای شرکت در جشنواره خارجی ای با هواپیما عازم بودم و به لطف دوستان یک جای خوب در هواپیما گرفته بودم. رفتم و خوش و خرم در جای خود نشستم. بعد از مدتی مهماندار پیش من امد و با احترام گفت : ببخشید ما در این پرواز افتخار داریم که میزبان یکی از چهره های فرهنگی و افتخارات هنری کشور هستیم. میخواستم ببینم ممکنه شما جای خودتون رو به ایشون بدید؟ به مهماندار گفتم مشکلی نیست و وسایلم رو جمع کردم اما از باب حس کنجکاوی کمی ان طرف تر و دورتر ایستادم تا ببینم این شخصیت فرهنگی کیست؟ که دیدم بله آقای شهرام ناظری تشریف اوردند و .... .
11. فرهنگ خیلی از ما مدعیان در حد همان سبیل است.

 

ارادتمند - وحید

پنالتی

 

از عجایب هستی که تناقض همیشگی و به نظرم راهگشایی را نمایندگی می کند ضربات پنالتی است که هم زدنش بسیار سخت است و هم گرفتنش.

 

ارادتمند _ وحید

مسخره

 

 

خیلی از حرف های آدم مثل لباس های قدیمی می انند که یک روز مد بوده اند و با آنها عکس انداخته ای اما امروز خیلی مسخره به نظر می رسند.

اراداتمند - وحید