مرثیه
ای آسمان ابری من با تو همزبانم
گویا دلت گرفته من نیز آنچنانم
آنقدر در گلویم بغض نهفته مانده
باید شبی بگرید تا صبح آسمانم
آن تکسوار تنها در دشت بینهایت
بی ردپایی از خود از یاد رفته، آنم
مشتاق عشق لیلی گشتم رقیب مجنون
لیکن چنین رقم زد: در داستان نمانم
ما را فریب دادند تا قلب دام دشمن
تیری نمانده دیگر در چله کمانم
شب سرد و خفته چوپان، گرگی به گله مان زد
باشد که او رهاند از چنگ این شبانم
از من مخواه شعری در وصف وصل شیرین
چون طعم تلخ هرگز شد مزه دهانم
ارادتمند - وحید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 15:8 توسط وحید
|
1. سلام